قطعه شعری از استاد سخن سعدی شیرازی در مدح امیرالمؤمنین -علیه السّلام-

:: قطعه شعری از استاد سخن سعدی شیرازی در مدح امیرالمؤمنین -علیه السّلام-

کس را چه زور و زهره که وصف علی(ع) کند

جبار در مناقب او گفته "هل اتی"

زورآزمای قلعه خیبر که بند او

در یکدگر شکست به بازوی لافتی

مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود

تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا

شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود

جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا

دیباچۀ مروّت و سلطان معرفت

لشکر کش فتوّت و سردار اتقیا

فردا که هرکسی به شفیعی زنند دست

ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی(ع)

یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه(ع)

یارب به خون پاک شهیدان کربلا

یارب به صدق سینۀ پیران راستگوی

یارب به آب دیده مردان آشنا

دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست

ای نام اعظمت در گنجینۀ شفا

منبع : حقیقت روشن:قطعه شعری از استاد سخن سعدی شیرازی در مدح امیرالمؤمنین -علیه السّلام-
برچسب ها : یارب

یا وجیهةَ عند الله إشفعی لنا عند الله

:: یا وجیهةَ عند الله إشفعی لنا عند الله

نبوّت را تویی دختر که تو دردانه دخت مصطفا(ص)یی

ولایت را تویی همسر که تو فرزانه زوج مرتضا(ع)یی

امامت را تویی مادر که تو مام حسین و مجتبا(ع)یی

بن حوّا و آدم،انس و جان و انبیا و اولیا(ع)یی

بطول مرضیه(س) الگو برای قائم صاحب لوا(عج)یی

رهامان کن که تو شأن نزول آیه های هل اتایی

***

 

ز لطف خویش یا صدّیقۀ کبری سوی ما هم نظر کن

از این گرداب هول انگیز بیم آلود بی پایان بدر کن

بدر از بین این طوفان و این راه پر از خوف و خطر کن

تویی امّ ابیها، جانب ما یک نظر حقّ پدر(ص) کن

که ما غرق گناهیم و تو بحر جودی و کان سخایی

رهامان کن که تو شأن نزول آیه های هل اتایی

***

 

کمک کن تا که فردای قیامت پیش روی حیّ داور

در آن هنگامۀ حیرانی و تنهایی و غوغای محشر

که در یک سو لهیب آتش است و سوی دیگر آب کوثر

سرافکنده نیاشیم و سیه روی و روان با دیدۀ تر

شفاعت کن به ما آندم به نزد بارگاه کبریایی

رهامان کن که تو شأن نزول آیه های هل اتایی

***

 

اگر تو دستگیر ما نباشی ما در آندم بی پناهیم

گرفتار گناهان گذشته با عذاب پیش راهیم

تک و تنها،غریب و بی کس و بی یاور و بی دادخواهیم

خداوند جهان قاضیّ و ما هم متّهم در دادگاهیم

تویی تنها وکیل ما، شفیع خلق در نزد خدایی

رهامان کن که تو شأن نزول آیه های هل اتایی

***

 

به همراه علی(ع) شیر خدا و فضّه آن بانوی بی چون

به امر "لن تنالو البرّ حتّی تنفقوا ممّا تحبّون"

عمل کردی سه شب پشت سر هم از سر اخلاص و اکنون

از آن جود و کرم بر ما چشان یک قطره و این غصّه بیرون ـ

ببر از ما که در آن روز تنها تو شفیع ماسوایی

رهامان کن که تو شأن نزول آیه های هل اتایی

***


 

kosar.farshchian.jpg

منبع : حقیقت روشن:یا وجیهةَ عند الله إشفعی لنا عند الله
برچسب ها : اتایی ,نزول ,رهامان ,تویی

نکته ها هست بسی.... (26)

:: نکته ها هست بسی.... (26)

ماه چهارده را رها کن

دنبال ماه چهارده -عج- باش

***


صدایم

سوز سابق را ندارد

***


باید به حقّمان برسیم

تا بتوانیم

تکلیفمان را ادا کنیم

***


در روز درگذشت هوگو چاوز:

ببینم!

ترجمۀ حمد و سوره به زبان پرتغالی چی میشه؟!

***


این عالم

مجهز به دوربین مدار بسته می باشد

***


دولت الکترونیک

=

فرار از پاسخ گویی

***


بدون هیچ توضیحی:

« هراست »

***


گفت:

زبان فارسی لهجه ای از لهجه های زبان عربی ست

گفتم:

اگه جرئت داری پیش میر جلال الدّین کزّازی این حرف رو بزن

***


خشم

لایۀ محافظی ست که به دور خود کشیده ام

***


و خداوند تارهای صوتی زن را کوتاه آفرید

تا موهای سرش نریزد

***


منبع : حقیقت روشن:نکته ها هست بسی.... (26)
برچسب ها : زبان

اسطوره سیمرغ

:: اسطوره سیمرغ

"سئنه" یا "مره غو سئنه" ی اوستایی، "سینا" ی سانسکریت(هم ریشه با شاهین)، "سین مو" یا "سنه موروک" پهلوی، "فنیکس" و "گریفین" اروپایی، "اینوگو" ی سریانی، "عناقیم" عبری، "ایواکیر ایناکیم" یونانی و "عنقا" ی عربی، همه آن چیزی است که امروزه با نام "سیرنگ" یا "سیمرغ" می شناسیم... .

  در اوستا نام مرغی است فراخ بال، چنان که در پرواز خود پهنای کوه را فرا می گیرد و آشیانۀ او بر درختی بر دریای وروکش یا فراخگرت(همان دریای مازندران معروف به دریای سیرنگ) قرار دارد. این درختی است درمان بخش و دور کنندۀ غم. تخم همۀ گیاهان در آن نهاده شده است و هر گاه سیمرغ بر آن می نشیند، هزار شاخۀ آن می شکند و هر گاه از آن بر می خیزد، هزار شاخه از آن می روید. شاید از این مرغ یک نوع عقاب عظیم الجثه اراده شده باشد. برخی نیز آن را برابر با هُمای گرفته اند. کلمۀ سئنه یک بار به همراه مره غو در اوستا به کار رفته و بار دیگر تنها استعمال شده است. به علاوه سئنه در اوستا نام مردی پاک دین، طبیبی روحانی و حکیمی مرتاض است که بنا بر کتاب دینکرد، صد سال پیش از ظهور زرتشت زاییده شد و دویست سال پس از دین مزدیسنی درگذشت.

در شاهنامه مرغی است خارق العاده و کنام او بر سر البرز کوه است و چون به زمین نزدیک می شود، هوا از پیکر سترگ او تاریک می گردد. همو بود که زال پسر سام را در کودکی بپرورد و همو بود که رستم را در جنگ با اسفندیار یاری کرد. سیمرغ، اگرچه ظاهراً پرنده ای توانمند است که می توان او را توتم خانوادگی رستم دانست که از خانوادۀ خود حمایت می کند، امّا همۀ کارهای او به انسان همانند است؛ طبیبی دانا و غیب شناسی رازدان است. برای زال و فرزندانش نقش پدر و مادر دارد. سخن می گوید و انتقام جو ست. در تأیید این نقش انسانی او، نویسندۀ مجمل التّواریخ -که مسلّماً به منابعی کهن دسترسی داشته- می نویسد: «زال اندر عهد منوچهر بزاد و سام او را بنداخت و زال پیش حکیم زاهد برگشت...». صاحب روضة الصّفا هم سیمرغ را حکیمی می داند که در البرز می زیست. رضاقلی خان هدایت هم در فرهنگ انجمن آرای خود می نویسد: «حقیقت آن است که سیمرغ نام حکیمی بوده مرتاض و در کوه البرز مسکن داشته»؛

با این همه، در دورۀ اسلامی سیمرغ شخصیت انسانی خود را از دست داده و صرفاً به عنوان پرنده ای شکوهمند شناخته می شود که مکان زندگی اش هم نه در کوه البرز که در کوه "قاف" است که -آنگونه که خواهیم دید- همان "قفقاز" است. در داستانهای عرفانی و "رسالة الطّیر" های نوشتۀ بزرگانی چون: شیخ اشراق سهروردی، حکیم بوعلی سینا، برادران غزّالی و دیگران تمثیلی می شود از ذات حضرت حق تعالی که نیکوترین این رساله ها "منطق الطّیر عطّار" است.

می توان ادّعا داشت در اوستا نیز ما با دو سیمرغ مواجهیم: یکی حکیمی که در البرز می زیست و دیگری پرنده ای که در قاف آشیان داشت. هر دو کوه نزدیک دریای مازندران است و شاید همین امر موجب یکی انگاشته شدن این دو شخصیت انسان و پرنده شده است. نیز قاف در باور پیشینیان به صورت رشته کوهی که دنیا را احاطه کرده تصوّر شده است، چنانکه قفقاز سرحدّ ایران تاریخی و از غرب محدود به دریای سیاه است که بخشی از اقیانوس اطلس(دریای محیط سابق!) است. نهایت اینکه: لفظ قاف از قافقاز گرفته شده است.

در قرآن مقدّس به سرنوشت اقوامی با نام "اصحاب رَسّ" اشاره شده است. در حدیثی مفصّل از حضرت علی(ع) داستان آنان ذکر شده. خلاصه اش از این قرار که: 

اصحاب رسّ مردمى بودند که درخت صنوبرى را مى پرستیدند و نام آن را "شاه درخت" نهاده بودند و آن درختى بود که "یافث" فرزند نوح(ع) آن را بعد از داستان طوفان بر کنار چشمه اى به نام "روشن آب"(یا دوشاب) کاشته بود و این قوم، دوازده شهر آباد پیرامون نهرى به نام "رسّ"(که همان ارس باشد) داشتند و نام آنها: آبان، آذر، دى، بهمن، اسفند، فروردین، اردیبهشت، خرداد، مرداد، تیر، مهر و شهریور بود که مردم فُرس این اسامى را بر ماههاى دوازده گانۀ خود قرار دادند. قوم نامبرده از آن صنوبر دوازده جوانه گرفته در هر یک از شهرهاى خود، یکى را کاشتند و نیز از آن چشمه -که گفتیم صنوبر بزرگ بر کنار آن بود- نهرى به طرف آن جوانه ها و قریه ها بردند و نوشیدن از آب آن نهرها را بر خود حرام کردند، به طورى که اگر کسى از آن نهرها مى نوشید و یا به چهارپاى خود مى داد، به قتلش ‍ مى رساندند، چون مى گفتند: زنده ماندن این دوازده خدا بستگى به آب این نهرها دارد؛ پس سزاوار نیست کسى از آنها بخورد و مایۀ حیات خدایان را کم کند... . 

و نیز در هر ماه یک روز را در یکى از آن شهرها عید مى گرفتند و همگى در زیر درخت صنوبر آن شهر جمع شده قربانى هایى پیشکش و تقدیم آن مى کردند، و آن قربانیها را در آتشى که افروخته بودند مى سوزاندند، وقتى دود آن بلند مى شد براى درخت صنوبر به سجده مى افتادند و به گریه و زارى در مى آمدند و شیطان هم از باطن درخت، با آنان حرف مى زد. این عادت آنان در آن دوازده شهر بود تا آنکه روز عید شهر بزرگ فرا مى رسید، نام این شهر "اسفندار" بود و پادشاهشان نیز در آنجا سکونت داشت و همۀ اهل شهرهاى دوازده گانه در آنجا جمع شده به جاى یک روز دوازده روز عید مى گرفتند و تا آنجا که مى توانستند بیشتر از شهرهاى دیگر قربانى مى آوردند و عبادت مى کردند، ابلیس هم وعده ها به ایشان مى داد، و امیدوارشان مى کرد، بیشتر از آن وعده هایى که شیطانهاى دیگر در اعیاد دیگر، از سایر درختان به گوششان مى رسانیدند... .

سالهاى دراز بر این منوال گذشت و همچنان بر کفر و پرستش درختان ادامه دادند تا آنکه خداوند رسولى از بنى اسرائیل از فرزندان یهودا (در روایتی نام او را حنظله پسر صفوان گفته اند) به سوى ایشان فرستاد. آن رسول مدّتى آنها را به پرستش خدا و ترک شرک مى خواند، ولى ایشان ایمان نیاوردند. پیغمبر نامبرده، آن درختان را نفرین کرد تا خشک شدند. چون چنین دیدند به یکدیگر گفتند: این مرد خدایان ما را جادو کرد. عدّه اى گفتند: نه! خدایان بر ما غضب کردند، چون دیدند که این مرد ما را مى خواند تا بر آنها کفر بورزیم و ما هیچ کارى به آن مرد نکردیم و درباره آلهۀ خود غیرتی به خرج ندادیمُ آنها هم قهر کردند و خشکیدند... .

لذا متفّق الکلمه بنا ین نهادند که نسبت به آلهۀ خود غیرتی نشان دهند، یعنی آن پیغمبر را بکشند. پس چاهی عمیق حفر کرده او را در آن افکندند و سر چاه را محکم بستند و آن قدر نالۀ او را گوش دادند تا براى همیشه خاموش گشت. دنبال این جنایت خداى تعالى عذابى بر ایشان مسلّط کرد که همه را هلاک ساخت.

در بخشی از این داستان، اشارتی به موضوع بحث ما شده؛ آنجا که گوید: یک جفت سیمرغ در کوهی نزدیک آنجا می زیست که پادشاه آنجا یکی را شکار کرد. در داستانهای ایرانی این امر به اسفندیار نسبت داده شده که زمان زندگی اش را نزدیک به هزار سال بعد از آن گفته اند. شاید علّتش شباهت نام اسفندیار با نام آن شهرِ گفته شده باشد. هرودوت از اقوام "ساسپر" یاد کرده که حدود ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد در دو سوی رود ارس یعنی سرزمینهای کنونی قره باغ کوهستانی و ارسباران می زیستند. شاید اینان همان اصحاب رسّ مورد نظر در منابع اسلامی باشند. شباهت نام تُرکوذ با ترُک نیز در خور تأمّل است. گفتنی است طبق برخی یافته های باستان شناسی، سیمرغ نماد سکا های ساکن قفقاز نیز بوده است.

عنقا در عربی از ریشۀ "عُنُق" یعنی گردن گرفته شده و صفت مؤنّث است به معنی دراز گردن و مذکّر آن "اعنق" است. اعراب بدین سبب از میان همۀ پرندگان دراز گردن،سیمرغ را به این نام نامیدند و نیز سیمرغ را از میان همۀ صفات دیگر به این صفت شناختند که وی در گروه پرندگانی قرار داشت که هیچ کدام اینچنین نیستند؛ یعنی پرندگان شکاری چون عقاب و شاهین و... .

به هر حال نتیجه می شود سیمرغ -احتمالاً- پرنده ای بوده شکاری که نسلش در حدود ۳۵۰۰ سال پیش بر اثر شکار بی رویّه منقرض شده و آخرین بازماندگانش در کوههای قاف می زیستند. بعد از این زمان هر جا نامی از او برده شده، یا به داستانهای عرفانی دورۀ اسلامی مربوط است که در این صورت تمثیلی است از وجود حق تعالی؛ یا به داستانهای حماسی ایرانی بر می گردد که در این صورت نیز منظور همان حکیم زاهد است.

منبع : حقیقت روشن:اسطوره سیمرغ
برچسب ها : سیمرغ ,دوازده ,آنجا ,دریای ,البرز ,پرنده ,درخت صنوبر ,داستانهای عرفانی ,دورۀ اسلامی ,حکیم زاهد ,دریای مازندران

غزل) حروفیه

:: غزل) حروفیه


هر صبح از غمت زده با آفتاب حرف
شب هم که طبق قاعده با ماهتاب حرف

خوابم ز دیده در شده و در رسید هم
از اشتیاق تو بزنم توی خواب حرف

«کرده کتاب حسن تو ما را کتابخوان»
«دارم برایت ای گل من! یک کتاب حرف»

حرفی نداشت حرف من، امّا ز رشک غیر
افتاد در دهان همه شیخ و شاب حرف

سیلاب شست جملۀ سیلابهای عمر
امّا نشد زدوده به وایتکس و فاب حرف!

گفتم: "عمل نکرده چرا حرف می زنید؟"
از هر طرف شدم هدف بی حساب حرف

دروازه های نقد اگر بسته شد چه باک؟
از پشت سر گشوده شده چند باب حرف

راه موفّقیّت از این پنج واژه بود:
تبلیغ، تیپ، جاذبه، جوجه کباب، حرف!

من که نداشتم، ولی آن کس که داشته ست
مشروع بود و نیست در این انتخاب حرف


تنها کمی ز جانب بی جنبه ها بپا!

تا در نیاورتد برایت -جناب!- حرف


در خاک باغچه همه را چال می کنم
زیباست، به که رخ بکشد در نقاب حرف.




منبع : حقیقت روشن:غزل) حروفیه
برچسب ها :

غزل) روح عاصمان

:: غزل) روح عاصمان
تو غنچه ای به برگ سمن جا نمی شوی

یا خنده ای میان دهن جا نمی شوی



یا بوی گل که رقص کنان می روی به ناز

خوش می خرامی و به چمن جا نمی شوی



محزون نگاه عاشق حسرت کشیده ای

در محبس کلام و سخن جا نمی شوی


 

اهل کدام ایل و تباری؟ که هیچ وقت

در گفتمان خان و وطن جا نمی شوی

 

با من بگو چرا نمی آیی به دسترس؟

چون روح عاصمان به بدن جا نمی شوی....

 

افسانه ای، حقیقتی، اسطوره ای، چه ای

با این همه به دفتر من جا نمی شوی



مانند شاه مصرع پایان این غزل:

.

.

.

.

               


 



 



منبع : حقیقت روشن:غزل) روح عاصمان
برچسب ها :

این افکار است که مرا دیوانه می کند

:: این افکار است که مرا دیوانه می کند
  • در قرآن کریم آمده: وقتی بنی اسرائیل وارد بیت المَقدِس/اورشلیم شدند، خدا به آنان دستور داد از دروازۀ شهر سجده کنان داخل شوند. امام صادق(ع) در تفسیر این آیۀ شریفه فرمود:

«به این خاطر دستور به سجده داده شد که بر سر در شهر، تمثالی از حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) نصب بود»؛

حالا به این توجّه کنید که نام اوّلیۀ شهر بیت المقدس "ایلیا" بوده. یعنی نام علی(ع) در کتاب مقدّس... .

  • خدا در شب معراج پیامبر(ص)، با صدای محبوبترین فرد نزد حبیبش -یعنی علی(ع)- با او صحبت کرد.

با موسی(ع) در کوه طور هم جز با صدای هارون(ع) صحبت نکرده. اگر با پیامبران دیگر هم صحبت می کرد، به همین قیاس بود. امّا از طرف دیگر گفته اند:

علی(ع)، پیشانی اش پیشانی نوح(ع)، ابروانش ابروان یحیی(ع)، چشمانش چشمان یوسف(ع)، گوشش گوش آدم(ع)، بینی اش بینی شیث(ع)، محاسنش محاسن موسی(ع)،... و صدایش صدای هارون(ع) بود.

یعنی:

صدای خدا متغیّر نیست، ثابت است... .

  • در کتاب عزیر/عزرا(ع)، مکاشفه ای بین او با شخصی که "والا مقام" نامیده می شود صورت گرفته است. در بخشی از آن، "والا مقام" می گوید:

« من بودم که با موسی(ع) در کوه طور میقات گذاشتم، و چون بر سر قرار حاضر شد، بر کوه تابیدم و کوه متلاشی شد و او بیهوش بر زمین افتاد »؛

قرآن مقدّس فرموده است: موسی(ع) بنا به درخواست قوم نادان، به خدا گفت: "أرنی"(خود را به من نشان ده)، و خدا پاسخ داد: "لن ترانی"(هرگز مرا نخواهی دید)... سپس خدا بر کوه تجلّی کرد و... .

این "والا مقام" کیست که تجلّی خدا محسوب می شود؟ معنی اسمش به عربی چه می شود؟!... .

منبع : حقیقت روشن:این افکار است که مرا دیوانه می کند
برچسب ها : موسی ,صدای ,والا ,مقام ,صحبت ,یعنی ,والا مقام ,صدای هارون

قطعه) قلب کوچک

:: قطعه) قلب کوچک

به من گفتی که: قلب کوچکت جای غم ما نیست

ولی این قلب کوچک هم غمی دارد برای خود


رهایش می کنی، حرفی ندارد، او که تنها نیست

که آن بالا پناه محکمی دارد برای خود


ندانستی که اورنگ تو را نزدیک خود آورد ؟

چنان آصف که اسم اعظمی دارد برای خود


چه می بینی چنین خوارش؟ که بهر کشف مشهودات

به وقت مدّعا جام جمی دارد برای خود....


به هر حال ای دل! از این خردبینی ها مشو غمگین

بیا خر شو، خری هم عالمی دارد برای خود

منبع : حقیقت روشن:قطعه) قلب کوچک
برچسب ها : دارد برای

غزل) پیوند

:: غزل) پیوند
 خوشم لغزاندی و انداختی در این جهنّم ها
وخود گشتی بهشتی در پناه اسم اعظم ها
 
کلاغی پیرم اکنون مسخ گشته یا نهالی خشک
چنین وامانده در غوغای بی فرجام آدم ها
 
رفیقان پشت پرده شاد از غمهای همدیگر
و من ناباورانه خسته از این سور-ماتم ها...
 
تلنگر می زنندم باز: نشکن عهد دیرین را،
به یک سو بوسه ها بر تیغ و یک سو رقص پرچم ها
 
هنوز از گوشۀ عرش خدا کرشیپت می خواند
هنوزم گوش جان پر زمزمه ست از سکر زمزم ها
 
به چشمم حالیا کرّوبیان صف بسته پنداری
همه با باژها در دست ها بگرفته برسم ها
 
سلیمان ها همایین وار فکر بادپیمایی
ادیم خاک مست بوی هوم از کاسۀ جم ها...
 
جدا از این همه، باید بگویم: دوستت دارم
تو را می یابم آخر در میان عطر مریم ها
 
نگاه دوست ما را فانی خود می کند آنگاه
به سان پرتو خورشید روی قطره شبنم ها
 
و سهم جاودانی را به دست آورده، می بخشیم
و ما تکثیر می گردیم عالم ها در عالم ها...
 
 
 
منبع : حقیقت روشن:غزل) پیوند
برچسب ها :